گفت‌وگو با مقصود فراستخواه درباره جايگاه فرزندان در خانواده ايراني امروز

گفت‌وگو با مقصود فراستخواه درباره جايگاه فرزندان در خانواده ايراني امروز
تدبیر منزل، اجتناب‌ناپذیر شده است
نگار حسینی
 

دو رویکرد در میان نسل بارور جامعه ایرانی طبقه متوسط درباره فرزند دیده می‌شود: این نسل به‌طور معمول یا از فرزندآوری اجتناب می‌کند یا اگر فرزند می‌آورد، در مقایسه با گذشته یا حتی دیگر جوامع، توجه به فرزند به شکل افراطی در آن دیده می‌شود. گویی همه اهداف و برنامه‌ریزی‌ها و عملکردهای خانواده حول محور فرزند می‌گردد. در کمتر جامعه‌ای می‌توان دید که خانواده درباره آموزش در مدرسه تا تفریح و ازدواج و آموزش‌عالی حتی تا چند ده‌سالگی فرزندان در خدمت آنها باشد. این مسئله را با «مقصود فراستخواه»، جامعه‌شناس، در میان گذاشته‌ایم. فراستخواه معتقد است این موضوع را از چهار منظر می‌توان توضیح داد: منظرهای ساختاری، گفتمانی، فلسفی و نسلی.

به نظر می‌رسد در میان افراد طبقه متوسط فرزند نه کارکردهایی را که در طبقه پایین درآمدی و فرهنگی برای فرزند تعریف شده، دارد و نه نگاه لوکس به پدیده فرزندآوری که در طبقه مرفه می‌توان دید. با‌این‌حال ظاهرا طبقه متوسط سرمایه‌گذاری درخور‌توجهی روی فرزند می‌کند. از هزینه برای آموزش تا بودن کنار فرزند در ازدواج و آموزش‌عالی و تفریح. گویی خانواده امروزی همه‌چیز را برای فرزند می‌خواهد و به‌نوعی خود را برای آن فدا می‌کند. آیا این رویکرد همیشه وجود داشته یا امروز در جامعه ایرانی تمایل بیشتری به آن وجود دارد؟
در نسبت میان پدران و مادران با فرزندان دست‌کم چهار عنصر در ارتباط با هم نقش ایفا می‌کنند: طبیعت، معیشت، سیاست و صناعت. اگر بخواهم خیلی مختصر به طبیعت اشاره کنم، باید بگویم منظور از آن، غریزه است. پدر و مادر، بچه‌ها را دوست دارند و به آنها توجه دارند و این یک امر تاریخی و بیولوژیک برای انسان است. این مسئله در دستگاه و ساختار روان و ذهن انسان تعریف شده است. چیزی که در نگاه نخست به نظر می‌رسد، این است که برخوردبا همه امور غریزی است؛ اما باید توجه داشت طبیعت تنها نیست و یک عنصر نیرومند دیگر به نام معیشت نیز به آن افزوده می‌شود. در دوران گذشته که ساخت اجتماع طایفه‌ای و قبیله‌ای بوده، فرزندان، موضوعیت اقتصادی حیاتی برای خانواده داشته‌اند. فرزندان در ساخت ارباب-رعیتی بخشی از زندگی و حیات زندگی و معیشت خانواده‌ها را به عهده دارند. عنصر سوم سیاست است. برای مثال در شرایط جنگی و هنگامی که قوم غالب زنان قوم مغلوب را تصرف می‌کرد، تمایل به داشتن فرزند پسر در خانواده‌ها به وجود آمده که این گرایش تا امروز وجود دارد؛ اما در دنیای جدید سیاست آنجا دیده می‌شود که ناکارآمدی در دولت و نهادهای اجتماعی و حکمرانی وجود دارد. این امر سیاسی به‌نحوی خانواده‌ها را وادار می‌کند به نیابت از نهادهای عمومی و سیاسی، دست‌کم در چهار‌دیواری خانه حمایت بیشتری نسبت به فرزندان برعهده بگیرند. درباره عنصر چهارم یعنی صناعت باید بگویم که تا یک زمانی بچه‌ها در خانه تربیت می‌شدند و بعد آموزش‌وپرورش به‌عنوان یک صنعت مستقل به وجود آمد. از همین دوران بود که اجتماعی‌شدن فرزندان از دست خانواده‌ها خارج شد و به دست نهادهای مستقل از خانواده افتاد. پیش از مکتب یا معلم سرخانه کنترل به دست خانواده‌ها بود. در چنین دورانی است که بچه‌ها در نهادهای اجتماعی مستقل از خانواده عضو و از کنترل خانواده خارج می‌شوند. این به‌نحوی سازوکار جبرانی در رفتار والدین ایجاد می‌کند که حمایت و کنترل از نشانه‌های آن است؛ به‌علاوه مسئله اینترنت و دنیای مجازی و وضعیتی که به وجود آمده است، یک نوع بی‌اطمینانی در والدین نسبت به فرزندان ایجاد کرده و این بی‌اطمینانی می‌تواند به توجه بیشتر به صورت مهر و محبت به فرزندان و انواع توجهات دیگر منجر شود. اینها را گفتم که بگویم مسئله نسبت والدین با بچه‌ها صرفا به بدن و نظام غریزی و طبیعت مربوط نمی‌شود؛ بلکه عناصر فرهنگ و معیشت و نهادهای اجتماعی و امر اجتماعی و امر سیاسی نیز به‌نحوی در شکل‌گیری الگوهای عمل والدین با فرزندان تأثیر می‌گذارد.


با توجه به مقدمه‌ای که عنوان کردید، تغییراتی را که در طرز عمل و نوع رفتار والدین با فرزندانشان و نسبت آنها با فرزندانشان در جامعه امروز ایران شاهد هستیم، چگونه می‌توان توضیح داد؟
به گمان من این موضوع را از چهار منظر می‌توان توضیح داد: ساختاری، گفتمانی، فلسفی و نسلی. من اجازه می‌خواهم از منظر ساختاری شروع کنم. تغییرات ساختاری اتفاق افتاده است و این در رفتار والدین با فرزندان بازتاب می‌یابد.


مقصود شما از تغییرات ساختاری چیست و به چه شکل در جامعه امروز ایران نمود یافته است؟
یکی از نمودهای تغییرات ساختاری، همین «کوتاه‌مدت»‌بودن جامعه است. جامعه ما جامعه کوتاه‌مدت است. ما در جامعه امروز ایران با پدیده «امر موقت» مواجهیم. در جامعه‌ای که کوتاه‌مدت است و پایداری در آن وجود ندارد، یکی از واکنش‌های افراد جامعه این است که می‌خواهند ادامه یابند. سازوکارهای جبرانی هرچند ناخودآگاه افراد در جامعه‌ای کوتاه‌مدت، این است که می‌خواهند در فرزندان خود و با فرزندان خود ادامه پیدا کنند. میل به تداوم در فضای موقت در یک جامعه کوتاه‌مدت و رهاشدن و خلاصی‌یافتن از این وضعیت و مرهم‌گذاشتن بر درد جاودانگی، والدین را به سمت تنشی وجودی سوق می‌دهد که تمایل و اصرار داشته باشند در بچه‌هایشان تداوم یابند. این یک نوع جست‌وجوی پایداری در شرایط ناپایدار و غلبه بر وضعیت کوتاه‌مدت ایجاد می‌کند.
دومین نکته‌ای که لازم است در تغییرات ساختاری به آن توجه شود؛ مسئله «زوال سرمایه‌های اجتماعی» در ایران است. نمی‌خواهم اغراق کنم؛ اما بررسی‌ها نشان می‌دهد در جامعه ایران به‌واقع سرمایه‌های اجتماعی بحث‌انگیز شده‌اند و مشکلاتی در اعتماد تعمیم‌یافته وجود دارد. به این شکل که تا زمانی که به شکل عاطفی با افراد ارتباط برقرار نمی‌کنیم، آنها را احساس نمی‌کنیم؛ حتی در یک آپارتمان با یکدیگر ارتباط‌های محدود داریم. پیوند و اعتماد بحث‌انگیز شده است؛ به احتمال زیاد، والدین اعتماد به بیرون از خانواده و نهادهای اجتماعی و اعتماد به «دیگری تعمیم‌یافته» ندارند، تمام توجهات، شخصی و معطوف به درون خانواده می‌شود.
سومین مورد، دفرمه‌شدن جامعه ایران است. جامعه ایران از بسیاری جهات دفرمه شده است؛ یعنی تدبیر امور ناکارآمد شده است. با اغراق، تا حدی می‌توانم بگویم ما هزینه‌های یک سیستم متمرکز را می‌پردازیم؛ اما از هرج‌ومرج نیز رنج می‌بریم. چطور می‌شود که مردمی قیمت تمرکز را بپردازند؛ اما هرج‌ومرج هم داشته باشند. اگر بخواهیم با اغراق به این وضعیت نگاه کنیم، این یعنی پایان اجتماع و در واکنش به آن است که فردگرایی ایرانی ظهور می‌کند. در نتیجه تدبیر منزل در برابر سیاست مدن خود را نشان می‌دهد. در حکمت قدیم، می‌گفتند حکمت علمی سه چیز است: اخلاق، سیاست مدن و تدبیر منزل. درجایی‌که اخلاق اجتماعی بحث‌انگیز شده است و اعتماد هم وجود ندارد و از سوی دیگر سیاست مدن ناکارآمد شده، طبیعی است که تدبیر منزل مهم می‌شود و بخشی از بروز تدبیر منزل در توجه به بچه‌ها خود را نشان می‌دهد؛ یعنی به نوعی نگهداری خود. وقتی والدین احساس می‌کنند در نهادها کارآیی وجود ندارد و جامعه دفرمه است، شروع به تدبیر خود می‌کنند.
چهارمین مطلبی که در اینجا وجود دارد، «ذره‌وارگی» در جامعه است. جامعه ایرانی اتمیزه شده است. گاهی رفتارهای توده‌وار از خود نشان می‌دهد و گاهی ذره‌وار. چرخه معیوب میان ذره‌وارگی و توده‌وارگی را در آن، به‌سادگی مي‌توان رؤيت كرد. در وضعیت ذره‌وارگی، هرکس در لاک خودش فرو می‌رود و تلاش می‌کند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و توجه به بچه‌ها از نشانه‌های بروز آن است.
«مسئولیت گمشده» یکی دیگر از مواردی است که والدین را به توجه افراطی به فرزندان وادار می‌کند. در مجموع، مسئولیت گمشده به این صورت است که احساس می‌کنید کسی به کسی نیست و مسئولیت اجتماعی نهادینه وجود ندارد. این بسیار مهم است. این یعنی جامعه هوشمند نیست. افراد جامعه باهوش هستند؛ اما جامعه هوشمند نيست و نمی‌تواند کنترل اجتماعی را برعهده بگیرد. وقتی سیستم هوشمند است، به مسئله‌ها توجه دارد و کنترل می‌کند و مصونیت ایجاد می‌کند؛ یعنی سازمان هوشمند و نهادها و سیستم‌های هوشمند داریم. در سیستم هوشمند سازوکارهای کنترل نهادینه وجود دارد. با این توضیح، هنگامی‌که مسئولیت اجتماعی گمشده در جامعه وجود دارد؛ یعنی جامعه اندام‌های حسی ندارد. برای مثال اگر کسی افسرده است، جامعه نمی‌داند، توجه ندارد و سیستم‌های مشاوره، آموزشی و مدیریتی تا آخرین لحظه به آن توجه نمی‌کنند. مسئله مهمی است که احساس کنید اگر شما کنترل نکنید و هوشمندی به خرج ندهید، هیچ هوشمندی نهادینه‌ای در جامعه وجود ندارد که نهادهای اجتماعی بتوانند مخاطرات را احساس کنند. در سیستمی که هوشمند است، والدین فرزندان را به یک هوش نهادینه می‌سپارند و بخشی از کارها را به سیستم‌های حمایتی کارآمد موکول می‌کنند؛ اما وقتی والدین احساس می‌کنند جامعه هوشمند نیست، در چنین فضایی به‌طور غریزی می‌فهمند باید وضعیت مسئولیت گمشده را خودشان به تنهایی جبران کنند.
وضعیت «مابعد مردسالاری» یکی دیگر از مواردی است که به توجه بیشتر به فرزندان منجر شده است. در این وضعیت مادرها اهمیت یافته‌اند؛ به این شکل که نقش بیشتری در زندگی بچه‌ها دارند و نقش آنها به زایمان و تغذیه و مراقبت محدود نیست. انقلاب آرام زنان در جامعه ایران اثبات‌شده است؛ مردسالاری در حال فروکش كردن است و زنانه‌نگری و حقوق و اهمیت زنان روزبه‌روز بیشتر می‌شود و در نتیجه، اختیارات و درجه آزادی آنها نسبت به فرزندان نیز بیشتر می‌شود. امروزه مادران درباره درس، تفریح و شغل فرزندان نیز اثرگذارند. این است که مادر نیز به‌عنوان یک عامل توجه به فرزند افزوده شده است.  «تغییرات ناپیوسته» یکی دیگر از مواردی است که توجه زیاد به فرزندان را در خانواده دامن می‌زند. در جامعه ایران امروز، به نوعی تغییرات ناپیوسته دیده می‌شود. تغییرات پیوسته تغییراتی هستند که پیوسته انجام می‌گیرند؛ مثل این که خورشید هر روز طلوع و غروب می‌کند. در یکی، دو دهه گذشته، تغییرات در جامعه ایران گسسته بوده و تغییرات تکنولوژیک به آن دامن زده است. این تغییرات عدم اطمینان را دامن می‌زند. ما در دوره‌ای زندگی می‌کردیم که در دبستان و دبیرستان و دانشگاه کتاب بود. مسائل ما فساد و شاه و وابستگی بود و دچار حیرت نبودیم و عدم اطمینان نداشتیم. ولی ناگهان نت و بعد موبایل و هر روز یک فناوری جدید می‌آید و جوان‌های امروز به شکلی دائم در معرض تغییرات گسسته‌اند. یکی از بازتاب‌های عدم اطمینان، این است که غریزه توجه به بچه‌ها در مقیاس بزرگی خود را نشان می‌دهد. این روند یک کلان‌روند است.  «تکنولوژی و کار در خانه» یکی دیگر از مواردی است که به توجه بیشتر والدین به بچه‌ها می‌انجامد. نتیجه تغییرات تکنولوژیک آن است که کار و تحصیل در خانه و تحصیل از راه دور مهیا می‌شود. والدین و بچه‌ها همکاری می‌کنند. قبل از تقسیم کار اجتماعی، خانواده همه‌کاره بود و از صفر تا صد همه‌چیز در خانواده انجام می‌شد؛ در نتیجه والدین درگیر بسیاری از کارها بودند؛ اما الان اوقات فراغت بیشتری دارند چون خیلی کارها، ولو بدجور، به بیرون از خانه محول شده است. حتی در جوامع پیشرفته هم آن جور که وبر مطرح می‌کند، خانه مسلوب‌الاختیار شده است. مدل توسعه، اجتماع‌مدار و محله‌ای نیست. سازمان برنامه برای جامعه برنامه‌ریزی می‌کند و نمی‌تواند. در چنین شرایطی والدین شروع می‌کنند به توجه بیشتر به فرزندان.


این چند مورد در بخش تغییرات ساختاری بود. از منظر تغییرات گفتمانی این توجه زیاد والدین به فرزندان چگونه قابل توضیح است؟
 تحصیلات بالا رفته و طبقات متوسط جدید و فرهنگی به وجود آمده است. البته این سؤال مطرح می‌شود که چگونه طبقه‌ای که به‌لحاظ اقتصادی متوسط نیست، طبقه متوسط فرهنگی محسوب می‌شود که این هم یکی از مواردی است که تنها در جامعه ایران دیده می‌شود. به نظرم حساسیت‌ها و توجه والدین تحصیل‌کرده و والدینی که تحصیل‌کرده نبودند، متفاوت است.
یک مطلب، سازوکار جبرانی برای پدرسالاری است. والدینی که پدرسالاری را مزمزه کرده و تجربه زیست ذیل آن داشته‌اند، به نوعی احساس می‌کنند پدر به آنها توجهی نمی‌کرده؛ بنابراین سازوکار جبرانی می‌تواند این باشد که فردی که در دوره نوجوانی‌اش احساس کمبود و عدم حمایت می‌کرده، اکنون به نوعی با توجه به فرزند، آن را جبران کند. گفتمان حقوق‌بشر نیز امروز یک مسئله است.  امروزه می‌دانیم که انسان، حقوقی دارد. توجه به فرزند به‌عنوان یک انسان که حقوقی دارد، گفتمانی جدید است. اساسا کودک مفهوم جدیدی است. در گذشته طفل وجود داشته، صبیه وجود داشته اما کودک نه. مفهومی که پیاژه به آن اشاره می‌کند، با آن طفلی که در ٩سالگی مکلف و بالغ می‌شد، متفاوت است. رفتار با این کودک به معنای مدرن کلمه متفاوت است.
اینکه بچه‌ها نزد بزرگ‌ترها حرف نمی‌زنند، گفتمان پیشامدرنی است. در گفتمان مدرن اما والدین و بچه‌ها گفت‌وگو می‌کنند در نتیجه شیوه‌های تربیتی آمرانه و اقتدارگرایانه جای خود را به شیوه‌های تعاملی و اقناعی داده است. مورد بعدی، جهت‌گیری بلندمدت است.


 این به آن معناست که مردم یک فرهنگ یا جامعه چقدر حاضرند بابت چیزهایی که در آینده به دست می‌آورند، امروز از چیزهایی صرف‌نظر کنند.
این نشان می‌دهد که در مردم هر فرهنگ چقدر جهت‌گیری درازمدت وجود دارد.
برای مثال درباره تحصیل، از ارزش حال درآمدها کاسته می‌شود ولی در آینده نیمرخ درآمدی و تحرک و تأثیرگذاری اجتماعی بیشتر می‌شود. وقتی جهت‌گیری درازمدت افزایش می‌یابد، نتیجه‌اش توجه بیشتر به بچه‌هاست.
اینکه برای بچه‌ها هزينه کنیم تا درس بخوانند و آینده و اشتغال بهتری داشته باشند.


احتمالا اینکه در این جامعه از سالخوردگان حمایت نمی‌شود ممکن است یکی از جهت‌گیری‌های بلندمدت سرمایه‌گذاری روی فرزندان برای دوران کهولت باشد؟ اینکه افراد بچه‌دار شوند تا در دوران پیری حمایت فرزندان را داشته باشند؟
ممکن است. من نگاهي کلی به این موضوع دارم و در این مورد می‌توان با جزئیات صحبت کرد.
در ادامه تغییرات گفتمانی باید بگویم نیازهای فرامادی، عاملی است که به توجه زیاد به فرزندان منجر می‌شود. وقتی نیازهای معیشتی جای خود را به سبک زندگی و آزادی می‌دهد؛ یکی از پیامدهای آن هم توجه والدین به فرزندان است. مسئله مهم سیاست زندگی است.
روزبه‌روز در جامعه ما سیاست آزادی جای خود را به سیاست زندگی می‌دهد. وقتی در جامعه سبک زندگی و توجه به بدن و اوقات فراغت بیشتر می‌شود، به این معنی است که سیاست زندگی در پیش گرفته شده است. گفته می‌شود بگذار زندگی کنم و در شکل دیگر بگذار با بچه‌هایم زندگی کنم. این در خود، توجه به فرزندان را در پی دارد.
شما در ابتدای بحث به منظر فلسفی نیز اشاره کردید. از منظر فلسفی چگونه می‌توان این توجه بیش‌ازحد به فرزندان را در دوره جدید توضیح داد؟
مسئله بزرگی که در این میان وجود دارد، مسئله پوچی است. مسئله تنهایی انسان امروز است. انسان روزبه‌روز احساس تنهایی بیشتری می‌کند. تن‌های تنها در جامعه دیده می‌شوند. یک‌جور سردی اجتماعی به وجود آمده است. شهروندان با هم غریبه‌اند و به هم توجهی ندارند. یک راه غلبه بر این پوچی، معنابخشیدن به زندگی است. فرزندآوری و توجه به فرزند یکی از دردسترس‌ترین و کم‌هزینه‌ترین راه‌های معنابخشیدن به زندگی در عین پوچی است.
وضعیت تراژیک بشر یکی دیگر از عواملی است که موجب توجه بیشتر به فرزندان شده است. انسان در یک وضع دراماتیک است. تراژدی جهان به علاوه خشونت، محیط‌ زیست، ریزگردها، کمبود آب، تمام‌شدن سوخت‌های فسیلی و فجایع طبیعی، غمخواری والدین به فرزندانی را برمی‌انگیزد که مسئولیت به اینجا آمدن آنها را بر گردن دارند.


ظاهرا درباره حیوانات نیز چنین غمخواری‌ای دیده می‌شود. این‌طور نیست؟ می‌خواهم بگویم برای مثال پیش‌تر در خانه ایرانی‌ها گربه زندگی می‌کرد اما احترامی به حیوان در کار نبود امروز اما از حیوان مراقبت می‌شود و کمتر آزاررساندن به حیوانات دیده می‌شود.
بله. درست است. یکی از لبه‌های غمخواری که به آن اشاره کردم، به بچه‌هاست. توجه به حیوانات قبلا به صورت کنونی نبوده است. پیش از این کسی گربه مریض را در خانه نگهداری نمی‌کرد. همین برانگیخته‌شدن حس غمخواری از مظاهر تمناهای اخلاقی دنیای مدرن است. من اين بحث را که دنیا بی‌اخلاق می‌شود و انسان مدرن اخلاق را نمی‌فهمد قبول ندارم. واقعیت این است که انسان مدرن تقلاهای اخلاقی دارد که در گذشته نبوده است. در نتیجه امروز والدین به یک جهت اخلاقی‌تر و غمخوارتر دیده می‌شوند. یکی دیگر از مواردی که دراین‌میان وجود دارد این است که والدین امروز تکثر را درک کرده‌اند. فهمیده‌اند که دو فرزند می‌توانند كاملا متفاوت باشند. این روی رفتار با بچه‌ها تأثیر می‌گذارد که از کنترل به حمایت شیفت کنند.


به ‌عنوان آخرین پرسش، اگر بخواهیم از منظر نسلی به توجه زیاد به فرزندان نگاهی داشته باشیم، این نگاه چگونه خواهد بود؟
در پاسخ به این پرسش باید بگویم که پنج نسل در جامعه ایران متناظر با نسل‌های جهانی وجود دارد. پنج نسلی که در دنیا شناسایی شده‌اند یکی نسل خاموش که کهنه سربازان‌اند. این نسل در دوره بحران اقتصادی آمریکا زندگی می‌کردند. دیگری نسل بومر، که زاد و ولد می‌کند و بعد از جنگ جهانی دوم و دوره رفاه اقتصادی زیست می‌کنند.
نسل ایکس که در دوره تحولات مهم جهانی مثل انقلاب و... از ١٩٦٥ تا ١٩٨٠ به دنیا آمده‌اند.
 نسل وای (y) که از ١٩٨٠ تا ٢٠٠٠ متولد شده‌اند؛ نسلی که با ظهور کامپیوترهای پی‌سی و دهکده جهانی هم‌زمان بوده و نهایتا نسل «زد» یا نسل نت که امروز نوجوان‌اند. متناظر با اینها پنج نسل در جامعه ایران را شناسایی کرده‌ام: اولی نسل مشروطه که تا ١٣٢٠ متولد شده‌اند.
نسل بعدی که از ١٣٢٠ تا ١٣٤٠ به دنیا آمده‌اند؛ نسل ناسیونالیسم ایرانی هستند. سومی نسل دوره نوسازی است که از ١٣٤١ تا ١٣٥٩ متولد شده‌اند. نوسازی سریع نابرابر در این دوره رخ داده است.
نسل بعدی نسل انقلاب اسلامی است که از ١٣٦٠ تا ١٣٧٩ متولد شده‌اند. این نسل، نسلی است که اختلافات و قدرت و جنگ و اقتصاد کوپنی و اقتصاد پساکوپنی و اصلاحات... را تجربه کرده است و نسلی کم‌حوصله و خسته است. یک نسل پساانقلاب هم هست که بعد از ١٣٨٠ متولد شده که همان نسل «زد» است. در نسل نت و از منظر نسلی در واقع یک نوع شکاف و فاصله نسلی پیچیده به وجود آمده است.
والدین فعال از نسل نوسازی‌اند و میل به تغییر و تحرک و آرمان و اتوپیا و هوش هیجانی و... در آنها وجود داشت. تصور کنید نسلی با این حال‌وهوا اکنون با نسلی مواجه شده که تغییر پارادایمی در آنها وجود دارد. تجربه‌ها و پدیده‌ها عوض شده‌اند. در نتیجه به نظر می‌رسد یکی از پیامدهای بحث‌انگیزترشدن رابطه‌های نسلی، این است که نسل خسته و سرخورده می‌آید و امیال فروخورده خودش را چون در جامعه و در مقیاس بزرگ نتوانسته محقق كند، در یک مقیاس کوچک‌تر در خانواده دنبال می‌کند و این همان چیزی است که توجه بیشتر والدین به فرزندان را در خود دارد.

لایحه حمایت از کودکان ۵ سال است در مجلس خاک می‌خورد

لایحه حمایت از کودکان و نوجوانان پنج سال است که در مجلس معطل مانده است  در حالیکه به گفته رئیس انجمن مددکاری ایران، این قانون در صورت تصویب بسیار پیشرفته خواهد بود.

حسن موسوی‌چلک همچنین گفته «هیچ منع قانونی برای حمایت از کودکان بدسرپرست وجود ندارد» و در صورتی که مددکار احساس کند کودک در معرض آسیب قرار دارد ظرف مدت ۱۲ ساعت موضوع به سیستم قضایی ارجاع داده می‌شود.

با وجود این ادعای رئیس سازمان مددکاری ایران، خیابان‌های شهرهای بزرگ ایران مملو از کودکانی است که به اجبار به کار گرفته شده‌اند و هیچ سازمان حمایتی این موارد را بررسی و درباره آن اقدامی نکرده است.

کار اجباری جزء موارد نقض حقوق کودکان است. همچنین هر نوع تنبیه، تحقیر، بی‌توجهی به بهداشت، تغذیه و محل زندگی جزو مواردی از کودک‌آزاری محسوب می‌شوند.

 
لینک دکهٔ خبر: ایسنا

کودک آزاری سیستماتیک در نظام آموزشی ایران!

عصر ایران - نه مردم ایران و نه هیچ مردم دیگری، هیچگاه اجازه نداده اند که کودکان شان در مدارس تحت آزار جنسی سیستماتیک قرار بگیرند؛ اگر هم موردی بوده، استثنایی ناشی از خلاف شخصی بوده است و هیچگاه آموزش و پرورش کودکان را تحت چنین آزاری قرار نداده است.

با این حال، کودک آزاری های دیگر موجود در آموزش و پرورش ما ، با مخالفت و مقاومت مردم و مشخصاً والدین دانش آموزان مواجه نشده است یا با سال ها تأخیر، این اعتراضات شکل گرفته اند.

در تقسیم بندی کودک آزاری، معروف ترین و هولناک ترینش همان کودک آزاری جنسی است که هیچ کس در مخالفت و مقابله با آن، تردیدی به خود را نمی دهد اما سه نوع دیگر از کودک آزاری وجود دارد که در مدارس تجربه شده یا می شود.

کودک آزاری در مدارس فوتبال؛ هیس پسرها فریاد نمی زنند!

یک پدر وقتی با سوال خبرنگاری روبه رو شده که از تجاوز به پسرش پرسیده، صدایش درآمده، اعتراض کرده، فریاد زده و گفته است: «چرا امروز یادتان افتاده؟ پنج سال پیش که آن همه شاکی وجود داشت و پرونده مفتوحه بود و التماس شما می کردیم، کجا بودید؟» این آغاز یک گزارش است. شاید خریداران این شماره «همشهری جوان» با خواندن گزارش «مهدی شادمانی» در مورد فساد در فوتبال پایه، تن شان لرزیده باشد اما برای اصحاب رسانه، این یک داستان تکراری است. داستانی که همیشه ممنوعه بوده و پیش از نوشتن، مختومه شده و همواره چند قدمی پشت خط قرمزها قرار داشته است.

داستان، روایت قدیمی «سانسور» و «سانسورچی ها» است، روایت گزارش هایی که باید سر به مهر باقی می ماندند چون خطرساز می شدند و متهم به اشاعه فساد و فحشا در جامعه. یکی از مشهورترین ها، برمی گردد به سال 90 و گزارش ویژه از برنامه «چهار چهار دو» در «رادیو جوان». سردبیر وقت برنامه، سراغ مدارس فوتبال رفت، سوژه ای که آن روزها صدای اعتراض جامعه را پشت خود داشت. اعتراض به عدد و ارقام درخواستی مدارسی که از والدین متمول، به «شرط چاقو»، مبالغ میلیونی طلب می کردند. شرط چاقو هم ضمانت شفاهی سوپراستار شدن یک نوجوان در آینده ای مجهول تعریف می شد.

نازپروردگان در آستانه خرابکاری

محمد حسین میرفخرایی

منبع: http://meidaan.com/archive/22303 

 

در سال ۲۰۰۴ دکتر کارولینا ایسکی‌یردو، استاد انسان‌شناسی دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌آنجلس، چند ماه را با قبیلۀ ماتسیگنکا گذراند. این قبیله تقریباً دوازده‌هزار نفر جمعیت داشت که همگی در منطقۀ آمازون در پرو ساکن بودند. مردان جوان قبیله میمون و طوطی شکار می‌کردند و به زراعت یوکا و موز اشتغال داشتند. آنان سقف خانه‌های خود را با برگ‌های نوعی خاص از نخل می‌پوشاندند که کاپاچی نام داشت. در مرحله‌ای از این پژوهش، ایسکی‌یردو تصمیم گرفت یکی از خانواده‌ها را در سفری که برای جمع‌آوری این برگ‌ها در پیش داشت، همراهی کند. مقصد، کرانه‌های رود اوروباما بود. هنگام حرکت، دختری به‌نام یانیرا که از خانواده‌ای دیگر بود، از مسافران پرسید که آیا ممکن است در این سفر آنان را همراهی کند؟ پاسخ گروه مثبت بود.

ایسکی‌یردو و دیگران پنج روز را در کنار رود گذراندند. در این مدت، بااینکه یانیرا نقش واضحی در گروه بر عهده نداشت، خیلی سریع راهی یافت که حضورش برای دیگران مفید باشد. او روزی دو بار حصیرهایی را که برای خواب از آن استفاده می‌کردند، جارو می‌کرد. همچنین در انباشتن برگ‌های کاپاچی و بستن آن‌ها با تسمه نیز گروه را یاری می‌داد و برگ‌ها به‌این‌ترتیب آمادۀ انتقال به روستا می‌شدند. عصرها هم جانوران سخت‌پوست را شکار می‌کرد و پس از تمیزکردن آن‌ها، برای شام آب‌پزشان می‌کرد. ایسکی‌یردو مدتی بعد که خاطرات این روزها را به یاد می‌آورد، گفت: «یانیرا که آرامش و وقارش او را از دیگران متمایز می‌ساخت، [در مقابلِ این کارها] ‘هیچ چیز’ نمی‌خواست.» رفتار این دختر اسکی‌یردو را به‌شدت متأثر کرده بود؛ زیرا یانیرا در آن روزها تنها شش سال داشت.

در همان هنگام که اسکی‌یردو در میان افراد قبیلۀ ماتسیگنکا مشغول مشاهدۀ میدانی بود، درعین‌حال سخت سرگرم تحقیق انسان‌شناسانۀ دیگری نیز بود که در نزدیکی محل سکونتش [در لوس‌‌انجلس] صورت می‌پذیرفت. یکی از همکاران او به‌نام دکتر الینور آکس ۳۲ خانواده از طبقۀ متوسط را برای شرکت در تحقیقی گرد آورده بود. موضوع تحقیق، زندگی در لوس‌انجلس در قرن بیست‌ویکم بود. آکس ترتیبی داده بود که از این خانواده‌ها در هنگام صرف غذا، کشمکش و آشتی و نیز شست‌وشوی ظروف، فیلم بگیرد. اسکی‌یردو و آکس هر دو به مسائل انسان‌شناسانه اهتمام بسیاری داشتند، ازجمله تربیت کودکان.

تمرین

پدرها و مادرها در فرهنگ‌های گوناگون چگونه فرزندان خود را تمرین می‌دهند تا مسئولیت‌های بزرگ‌ترها را بپذیرند؟ دربارۀ بچه‌های لوس‌انجلسی باید گفت بیشتر اوقات تمرینی نکرده‌اند. در میان خانواده‌های شرکت‌کننده در این پژوهش، کودکان مشغول کارهای معمولِ خانه نمی‌شدند؛ مگر اینکه این کارها را به آنان بیاموزند. بیشتر اوقات، پدر و مادرها مجبور بودند ساده‌ترین کارها را هم از فرزندانشان بخواهند [تا انجام دهند] و البته آن‌ها هم اکثراً زیر بار نمی‌رفتند. در یکی از موقعیت‌ها که در حال تبدیل‌شدن به شیوه‌ای معمول است، پدری بارها از پسر هشت‌ساله‌اش خواست که برای شست‌شو به حمام برود. پس از اینکه آن پسر برای بار پنجم اهمیتی به این درخواست نداد، پدرش او را بلند کرد و به حمام برد. پس از چند دقیقه، پسر مانند تیرِ کمانه‌کرده از حمام در رفت و بیرون از آن سرگرم بازی رایانه‌ای شد.

چند سال پیش اسکی‌یردو و آکس مقاله‌ای برای مجلۀ ایتاس نوشتند. این مجله را جمعیت انسان‌شناسی روانی منتشر می‌کرد. آنان در این مقاله، هم رفتار یانیرا را در طول سفر به کنارۀ رود توصیف کردند و هم رفتار آن پسربچه با پدرش را. این دو پژوهشگر نوشتند: «در کنارِ هم قراردادن این دو داستانِ رشد، مستلزمِ باور به مسئولیت‌مندی آدمی در دوران کودکی است.» چرا کودکان قبیلۀ ماتسیگنکا «بیش از کودکان لوس‌انجلسی، خانواده‌هایشان را در کارهای خانه یاری می‌کردند»؟ «چرا افراد بالغ در خانواده‌های لوس انجلسی، بیش از افراد قبیلۀ ماتسیگنکا به کودکانشان کمک می‌کردند؟» سؤالاتی ازاین‌دست وجود دارد؛ هرچند دقیقاً با همین کلمات مطرح نشده‌اند. در سراسر ایالات متحده، پدران و مادران، این‌ها را هر روز در سکوت و در حالتی نیازمندانه و نومیدانه از خود می‌پرسند. چرا؟ چرا؟ چرا؟

کودکان آمریکایی در این روزگار شاید نمایندۀ نازپرورده‌ترین کودکان در طول تاریخ‌اند، البته به‌استثنای خانوادۀ امپراتوری مینگ و نیز پسران نوباوه، در فرانسۀ پیش از انقلاب. موضوع فقط به اینجا ختم نمی‌شود که اینان مقادیر بی‌سابقه‌ای از امکانات را در اختیار دارند: لباس، اسباب‌بازی، دوربین، اسکیت، تجهیزات رایانه‌ای، تلویزیون، گوشی‌های همراه، پلی‌استیشن و آی‌پاد؛ بلکه مسئله اینجاست که این کودکان از «سلطه‌ای بی‌سابقه» نیز برخوردارند. جین توینگ و دابلیو کیت کمبل، استادان روان‌شناسی می‌نویسند: «امروزه والدین به‌دنبال جلب رضایت فرزندانشانند. این نوعی واژگونی در الگوی پیشین است که در آن، فرزندان می‌کوشیدند رضایت والدینشان را به دست آورند.» در بسیاری از خانواده‌های طبقۀ متوسط، یک یا دو یا حتی سه نفر از بزرگ‌ترها در خدمت کودکان‌اند. این تجربه‌ای اجتماعی در مقیاسی گسترده است. تعداد زیادی از بزرگ‌ترها معتقدند این تجربۀ جدید چندان موفق نخواهد بود. مطابق نظرسنجی مجلۀ تایم و شبکۀ سی‌.ان.ان، دوسوم پدران و مادران آمریکایی، فرزندان خود را نازپرورده می‌دانند.

 

ما در حال پرورش نسلی از کودکان هستیم که قادر به بستن بند کفش‌هایشان هم نیستند یا دستِ‌کم تابه‌حال چنین کاری را به‌تنهایی نکرده‌اند. ما با تلاش زیاد برای کمک به فرزندانمان، موفقیت آنان را به تأخیر می‌اندازیم.

 

این تفکر که ما در حال پرورش نسلی از کودکان هستیم که قادر به بستن بند کفش‌هایشان هم نیستند یا دستِ‌کم تابه‌حال چنین کاری را به‌تنهایی نکرده‌اند، باعث به‌نگارش‌درآمدن گونه‌ای جدید از کتاب‌های تربیت کودکان شده است. عناوین این کتاب‌ها یا بیشتر متمایل به موضوع افسردگی است یا به‌صراحت ستیزه‌جویانه است. به‌عبارت‌دیگر این کتاب‌ها بیش از اینکه دربارۀ «چه باید کرد» چیزی بگویند، مطالبی دربارۀ «چه نباید کرد» دارند؛ مثلاً «چگونه تسلیم فرزندت نشوی؟» یا «چگونه وقتی فرزند خسته‌ات احساس دل‌تنگی می‌کند، در کار او دخالت نکنی؟» یا «چگونه دویست‌هزار دلار برای آموزش فرزندانت هزینه نکنی تا پس از چندی با یک فارغ‌التحصیل بیست‌وچندساله مواجه نشوی که به خانه برمی‌گردد تا همۀ درآمدت را مصرف کند؟»

از چمن‌آرایی تا جنگل

در زمانه‌ای نه‌چندان دور، سلی کوسلو سردبیر پیشین مجلۀ مکلز خود را در همین موقعیتِ اخیر یافت. پسرش جد پس از آنکه چهار سال از عمر خود را در دانشگاه گذرانده و دو سال را هم در ساحل غربی [آمریکا] سپری کرده بود، به منهتن برگشته و در اتاق قدیمی خود در واحد آپارتمانی خانواده ساکن شده بود. او همراه با خود سی‌وچهار جعبه نیز آورده بود که پر از صفحات گرامافون بود. جد بی‌کار بود و وقتش را تا نیمه‌های شب به بطالت می‌گذراند و پس‌ ازآن تا ظهر می‌خوابید. بعدازظهرها هم بیهوده در خانه می‌گشت. کوسلو کوشید علت این موضوع را بفهمد که چرا جد و بسیاری از هم‌سن‌وسالان او دچار این «افسردگی بزرگ» شده‌اند. او دریافت که یکی از علل، اوضاع نامساعد اقتصادی کشور است و البته علت دیگر، پدران و مادرانی مثل او هستند.

کوسلو در کتاب جدید خود با عنوان پرسه‌زنی در بزرگ‌سالی؛ مشاهداتی از لانه‌ای نه‌چندان خالی نوشت: «فرزندان ما به‌سادگی از لاف‌زدن‌ ما، حسن‌نیتمان و زیاده‌روی‌ ما در سرمایه‌گذاری بهره می‌برند.» آنان «ساکن لانه‌ایند که در چمنزاری فراخ و سرشار از شایستگی‌ها قرار دارد. [گیاهانِ] این چمنزار را ما آب داده‌ایم و چشم‌اندازهایش را ما ساخته‌ایم. همچنین این ماییم که باغبانانی را به کارِ مراقبت از این چمنزار گماشته‌ایم.» او توصیه می‌کند که بهتر است چمنزار یادشده را رها کنیم تا دوباره به‌شکل جنگل درآید: «بهترین راه برای خیلی از ما، این است که دست از مراقبت‌های پدرانه و مادرانه برداریم.» او اندرزی عملی هم دارد و آن اینکه اگر فرزندان بالغمان تصمیم گرفتند خانواده را ترک کنند و به جای دیگری بروند، هیچ کاری نکنیم. شاید این را به این خاطر می‌گوید که شوهر او موقع جابه‌جایی وسایل پسرشان [جد] به آپارتمانی در کرول‌گاردنز، دچار آسیب‌دیدگی رباط پا شد و کارش به جراحی اضطراری کشید.

مادلین لوین متخصص روان‌شناسی که در خارج از سان فرانسیسکو ساکن است، در درمان تازه‌بالغان تبحر دارد. او همچنین نویسندۀ کتابی است با عنوان به فرزندانت خوب بیاموز؛ تربیت کودکان برای موفقیت واقعی. لوین در این کتاب بر این باور است که ما بیش‌ازحد برای فرزندانمان زحمت می‌کشیم و این ازآن‌روست که در ارزیابی تأثیر خودمان [در موفقیت آنان] اغراق می‌کنیم. او در کتاب خود می‌نویسد: «[در دوره‌های تاریخی پیشین] هرگز چنین نبوده است که پدران و مادران به‌نحوی نادرست بر این باور باشند که کوچک‌ترین اقدامات آنان تأثیری چشمگیر در موفقیت آیندۀ کودکانشان خواهد گذاشت.» او می‌گوید که ما با تلاش زیاد برای کمک به فرزندانمان، موفقیت آنان را به تأخیر می‌اندازیم. لوین در این باره چنین توضیح می‌دهد: «بیشترِ پدران و مادران در محیط‌هایی پرورش یافته‌اند که بر ‘ممتازبودن’ تأکید داشته‌اند. این ممتازبودن نیازمند سخت‌کوشیِ بسیاری است و نمی‌توان مطمئن بود که فرزندان [به‌تنهایی] از پس آن‌ برمی‌آیند. از اینجاست که این دور باطل آغاز می‌شود: مراقبت از فرزندان باعث می‌شود آنان کمتر احساس توانمندی و اعتمادبه‌نفس داشته باشند و این خود باعث می‌شود که نیازمند مراقبت و اشراف بیشتری باشند.»

بدترین دختربچه

پمیلا دراکرمن، خبرنگار پیشین روزنامۀ وال‌استریت ژورنال، پس از اینکه شغل خود را از دست داد، برای زندگی راهی پاریس شد. پس‌ازآن با مهاجری انگلیسی ازدواج کرد و مدتی بعد صاحب دختربچه‌ای شد. او باوجود ناپختگی و کمبود اطمینان شروع به تربیت فرزند خود، بین، با روش امریکایی کرد. او نتیجه را در کتاب خود، تربیت کودک، چنین بیان می‌کند: بینْ پیوسته بدرفتارترین دختربچه در همۀ غذاخوری‌ها و پارک‌های پاریس بود. همۀ کودکان در هنگام صرف وعدۀ غذاییِ خود، به‌آرامی هر سه بخش غذا را می‌خوردند؛ اما بین وقتی با غذایی اشتهاآور روبه‌رو می‌شد، سر از پا نمی‌شناخت. دراکرمن با بسیاری از مادران فرانسوی هم‌کلام می‌شود، مادرانی که آثار وقار و آسایش در رفتارشان آشکار بوده است. به‌این‌ترتیب درمی‌یابد که فرانسویان معتقدند که تغافل از کودکان برای آنان مفید است. او چنین می‌نویسد: «پدران و مادرانِ فرانسوی از این دلواپس نمی‌شوند که کودکانشان را با ناکام‌گذاشتن آرزوهایشان بیازارند؛ بلکه برعکس، آنان می‌پندارند که کودکانشان اگر نتوانند بر ناامیدشدن غلبه کنند، ضرر خواهند کرد.» یکی از مادران به‌نام مارتین به دراکرمن می‌گوید که هرگاه دختربچۀ شیرخوارش گریه می‌کرده، پنج دقیقه منتظر می‌مانده و سپس به‌سراغ او می‌رفته است. دراکرمن در اثنای صحبت با مارتین در خانۀ او، دختربچه را، که در آن زمان سه‌ساله بوده است، در حال طبخ کیک می‌بیند. آن‌طور که دراکرمن توضیح می‌دهد، بین نیز هم‌سن همین دختربچه بوده است و حال‌آنکه: «به ذهنم هم خطور نمی‌کرد که بگذارم او کارِ به این پیچیدگی را به‌تنهایی انجام دهد. مسلماً بر کارش نظارت می‌کردم و او هم به‌نحوی با این نظارت مخالفت می‌کرد.»

 

پدران و مادرانِ فرانسوی از این دلواپس نمی‌شوند که کودکانشان را با ناکام‌گذاشتن آرزوهایشان بیازارند؛ بلکه برعکس، آنان می‌پندارند که کودکانشان اگر نتوانند بر ناامیدشدن غلبه کنند، ضرر خواهند کرد.»

 

دراکرمن همچنین کشف کرد که گفتن کلمۀ «هرگز» اهمیت ویژه‌ای [برای فرانسوی‌ها] دارد. پدران و مادران فرانسوی وقتی می‌گویند «هرگز» واقعاً منظورشان همان است که می‌گویند؛ اما آمریکایی‌ها دقیقاً برعکس آنان‌اند. او در کتاب خود می‌گوید که فرانسویان «سازگاری با واژۀ ‘هرگز’ را گامی مهم در پیشرفت کودک می‌بینند. آنان بر این باورند که این کلمهْ کودکان را وادار می‌کند که بفهمند افراد دیگری هم هستند که نیازهایی به اهمیتِ نیازهای آنان دارند».

مسئولیت‌های تازه

الیزابت کولبرت، نویسندۀ نیویورکر می‌گوید: «مدتِ نه‌چندان‌درازی است که من و همسرم امیدواریم فرزندانمان مقداری به کودکان قبیلۀ ماتسیگنکا شبیه شوند. ما مسئولیت تازه‌ای به آنان سپرده‌ایم و آن این است که کیسه‌های خرید را از خودرومان به خانه منتقل کنند.»

هرا استروف مارانو در کتاب خود با عنوان لشکر ناتوانان؛ هزینۀ هنگفت برای تربیت ویرانگر کودکان می‌گوید که رتبه‌بندی دانشگاهی درنهایت یکی از بیماری‌هایی است که خانواده‌های آمریکایی به آن دچار شده‌اند. او در این باره چنین استدلال می‌کند که پدران و مادرانی که از توانمندی‌های مناسبی برخوردارند نگران کاهش فرصت‌های اقتصادی فرزندانشانند. آنان فکر می‌کنند که دستیابی به مدرک یکی از دانشگاه‌های معتبر، از راهکارهای اندکی است که می‌توانند به‌وسیلۀ آن به فرزندانشان قدرتی برای رقابت با دیگران ببخشند. برای تضمین‌کردن این قدرتِ رقابت، می‌بینیم که آنان تقریباً حاضر به انجام هر کاری هستند و این یعنی فراتر از به‌دوش‌کشیدن همۀ مسئولیت‌های پخت‌وپز و رُفت‌وروب: کمک به فرزندان برای ورزش در منزل، آوردن معلمان خصوصی برای موفقیت در امتحان اس.ای.تی و اگر هم لازم شد، شکایت علیه دبیرستان.

مارانو همچنین برای مجلۀ «سایکولوجی تودی» ماجرای یکی از معلمان دبیرستان در واشنگتن را نقل کرده است. این معلم از دانش‌آموزان خود می‌خواهد که [به‌عنوان پژوهش نهایی خود در دبیرستان] مقاله‌ای هشت‌صفحه‌ای بنویسند و آن را در ده دقیقه ارائه دهند. نتیجه این بود که پدر و مادر یکی از دانش‌آموزان که از انجام این پژوهش بازمانده و درنتیجه رفوزه شده بود، وکیلی را استخدام و از دبیرستان شکایت کردند.

پدران و مادران هلیکوپتری

مارانو می‌گوید یکی از ناظمان پیشین مدارس بر این باور است که پدران و مادرانْ امروزه صرفاً هلیکوپتر [ساده] نیستند؛ آنان «نمونه‌ای از هلیکوپترهای جنگنده‌ و توربینی‌اند که با سوخت جت کار می‌کنند» مربیان دیگری نیز هستند که از مادران و پدرانی شکایت دارند که مشابه «کشتی‌های یخ‌شکن»اند. این پدران و مادران می‌خواهند همۀ ناهمواری‌ها را از مسیر فرزندان خود بردارند. نتیجۀ این کار می‌شود اینکه آنان پیوسته نگران‌اند که مبادا فرزندانشان نتوانند بدون کمک خانواده از پس کارهای دانشگاهی‌شان بربیایند. بر پایۀ پژوهشی از دانشگاه بوستون، به‌احتمال زیاد، امروزه سرگشتگی دانشجویان در قبال دشواری ضرورت‌های تحصیل دانشگاهیْ بیشتر از دل‌مشغولی آنان برای تدبیر و تدارک زندگی روزانه‌شان است.

 

پدران و مادرانْ امروزه صرفاً هلیکوپتر [ساده] نیستند؛ آنان «نمونه‌ای از هلیکوپترهای جنگنده‌ و توربینی‌اند که با سوخت جت کار می‌کنند» مربیان دیگری نیز هستند که از مادران و پدرانی شکایت دارند که مشابه «کشتی‌های یخ‌شکن»اند.

 

یکی از نتایج پژوهش مربوط به خانواده‌های لوس انجلسی کتابی جدید بود با عنوان زندگی در خانه در قرن بیست‌ویکم. مؤلفان کتاب همگی از دانشمندان انسان‌شناسی‌اند: ژان آرنولد استاد دانشگاه کالیفرنیا در لوس انجلس، آنتونی گرش استاد دانشگاه کِنِتیکِت و نیز الینور اوکس. آنان کتاب خود را چنین توصیف می‌کنند: «نوعی انسان‌شناسی بصری از خانواده‌های طبقۀ متوسط». کتاب که سرشار از تصاویر خانه‌ها و وسایل زندگی این خانواده‌ها و توضیحات مربوط به آن‌هاست، نگرشی دقیق به فرهنگ آمریکایی و آکنده از زوائد آنان عرضه می‌کند.

 

هر کودک جدید در خانواده، تنها در سال‌های پیش از مدرسه باعث می‌شود میزان تولید اشیای کهنه در خانه تا سی‌درصد افزایش پیدا کند

 

کتاب اشاره دارد به اینکه «بعد از سالیانی کوتاه، خانواده‌ها با انبوهی از وسایل مواجه‌اند که از گنجایش نهایی خانۀ آنان نیز بیشتر است.» نتیجه این است که بعد از پرکردن گاراژ منزل با اشیای کهنه و وسایل ورزشی بلااستفاده و نیز پس از لبریزشدن اتاق کارِ خانه با صندوق‌هایی از وسایل که در گاراژ جا نشده‌اند، نوبت به وان حمام می‌رسد که با لباس‌های چرک پر شود. به‌این‌ترتیب کودکان با«زندگی در خانه در قرن بیست‌ویکم» به‌شکل غیرمتناسبی خرت‌وپرت تولید می‌کنند. «هر کودک جدید در خانواده، تنها در سال‌های پیش از مدرسه باعث می‌شود میزان تولید اشیای کهنه در خانه تا سی‌درصد افزایش پیدا کند.» اتاق بسیاری از کودکانی که تصویرشان را در کتاب می‌بینیم پر است از لباس‌ها و عروسک‌هایی که روی زمین ریخته و راهی برای عبور و رفتن به‌سوی تخت نگذاشته است. بر اساس شمارش مؤلفان کتاب، در اتاق یکی از دختربچه‌ها ۲۸۴ عروسک بوده که ۱۶۵ تا از آن‌ها از نوع توپر با مارک بینی‌بیبی بوده است. افزون‌براین برخی اشیای کهنۀ کودکان مثل تصاویر و جام‌های قدیمی فوتبال به اتاق‌های دیگر نیز سرریز می‌کند، پدیده‌ای که مؤلفان کتاب آن را چنین نامیده‌اند: «ظهوروبروزی با محوریت تام‌وتمام کودکان».

فرهنگ خودبسندگی

انسان‌شناسان در حین بررسی فرهنگ‌هایی مانند فرهنگ قبیلۀ ماتسیگنکا معمولاً به شیوه‌هایی برمی‌خوردند که کودکان این قبایل از طریق آن‌ها کار جدی و خودکفایی را می‌آموختند. این شیوه‌ها در زندگی روزانه، اقدامات افراد قبیله برای تربیت کودکان و حتی حکایت‌های عامیانۀ آنان نیز رسوخ کرده بود و سود آشکاری برایشان داشت. در قصه‌هایی نظیر ماتسیگنکا معمولاً شخصیت‌هایی هم پیدا می‌شوند که افراد قبیلهْ آنان را تنبل می‌دانند. درواقع گویی پیام تربیتی قبیله به آنان نرسیده است. این‌دسته از کودکان را با گیاهانی مشت‌ومال می‌دهند که موجب خارش می‌شود.

آن‌گونه‌که دکتر ملوین کنر، استادیار روان‌درمانی و استاد انسان‌شناسی در دانشگاه ایموری در کتاب خود، تکامل کودکی توضیح می‌دهد، یکی از ویژگی‌های تمایزبخش جنس بشرْ «دوران طولانی طفولیت» است. در مقایسه با میمون‌ها انسان نضج‌نایافته متولد می‌شود؛ مثلاً مغز شامپانزه‌ها در هنگام تولد حجمی معادل نصف مغز شامپانزه‌های بالغ دارد و این در حالی است که مغز نوزاد انسان یک‌سوم مغز انسان بالغ حجم دارد. نوزاد شامپانزه خیلی زودتر از نوزاد انسان به بلوغ می‌رسد. هیچ‌کس نمی‌داند که در فرایند تکامل انسان، تکامل کودکی دقیقاً در چه زمانی کند شد؛ اما حتی انسان  کارورز نیز که نزدیک به ۱.۸میلیون سال پیش تکامل یافت، از دوران کودکی طولانی‌مدتی برخوردار بود، البته اگر کاربرد واژۀ «برخوردار» در اینجا صحیح باشد. بسیاری از انسان‌شناسان چنین می‌گویند که در وهلۀ اول، همین جدول زمانی طولانی باعث شده است که بشرْ بشر بشود. درحقیقت اینکه ما به‌کندی رشد می‌کنیم باعث می‌شود بتوانیم زبان بیاموزیم و ساختارهای اجتماعی پیچیده‌ای بسازیم.

همان رویکردی که در دوران پیشاتاریخ دیده می‌شود در دوران تاریخی نیز به چشم می‌آید. اگر زمان به عقب بازگردد، درمی‌یابیم که کودکان در گذشته سریع‌تر رشد می‌یافته‌اند. کودکان در اروپای قرون وسطا از ابتدای هفت‌سالگی به کارهای بزرگ‌ترها اشتغال پیدا می‌کردند. آموزش اجباری، که از ابتدای قرن نوزدهم آغاز شد، باعث شد سن رشدیافتگی کودکان به شانزده یا همین حدود افزایش پیدا کند. با فرارسیدن میانۀ قرن بیستم، فارغ‌التحصیل‌شدن از دانشگاه باعث شد خط تقسیم جدیدی ایجاد شود. هم‌اکنون ممکن است کار به جایی برسد که فرد با گذر از چهل‌سالگی هنوز هم به سن رشد نرسیده باشد. این تأخیر در دیدگاهی تکاملی شاید تاحدی معقول به نظر برسد. در شرایطی که جهان روزبه‌روز پیچیده‌تر و ثبات و استقرار روزبه‌روز کمتر می‌شود، اینکه دوران رشد به طولانی‌ترین حد خود برسد شاید نوعی سازگاری باشد.

رشدنکردن تا ابد یعنی آمادگی دائمی برای رویارویی با مسئلۀ دهشتناک بعدی، هرچه باشد. مرحلۀ فرسایشی‌ای که اکنون در آن به سر می‌بریم شاید به‌کلی برعکس تصور ما باشد؛ یعنی نه‌تنها نشانۀ پیشرفت نباشد، بلکه نماد عقب‌گردی فراگیر باشد. غفلت افراد از کارهایی که وظیفه دارند انجامشان دهند پیوسته ساده‌ترین راهکار است: چه در تربیت فرزندان، چه بخش مصرفی، چه آموزش عمومی و چه حفاظت از محیط‌زیست. امروزه نبودِ انضباط در گوشه‌گوشۀ جامعۀ ما به چشم می‌آید. چیزی که این وضع را پدید آورده است، بسیار فراتر از چیزی است که ما می‌اندیشیم. این حرف‌ها را می‌زنیم و هم‌زمان کیسۀ زباله را از خانه بیرون می‌بریم و بند کفش کودکمان را برایش می‌بندیم.

العربی، شمارۀ ۶۷۷، جمادی‌الآخر ۱۴۳۶

 

 
منبع: میدان