اشاره : چهارشنبه هفته گذشته برخی از اعضاء هیئت مدیره و چند تن از اعضاء علاقمند انجمن به اتفاق بنفشه سام گیس روزنامه نگار توانای مسائل اجتماعی ، به بهانه روز جهانی کارگربرنامه بازدیدی را از یکی از کوره پزخانه های اطراف تهران ترتیب داده و از نزدیک با مشکلات کارگران کوره پزخانه به خصوص کودکان و زنان آنجا آشنا شدند آنچه در پی می آید گزارش امروز روزنامه اعتماد به قلم بنفشه سام گیس است :
از صورتش فقط دو تا چشم پيدا است. سر و صورت را با دستمال و روسري چنان پوشانده که از غبار خاک و ماسه معلق در امان باشد.
خشت هاي خام را که زير آفتاب خشک شده، رديف به رديف جمع مي کند و روي هم مي چيند تا نوبت پخت شان برسد. پوست دستش را لمس مي کنم. مثل پوسته خشت هاي ناپخته يي که روي زمين مي چيند پرترک و زمخت است.
يک ماه است که عروس شده، دو هفته است که از تايباد به تهران آمده و يک هفته است که در کوره آجرپزي کار مي کند. هر روز، دو نوبت؛ 6 صبح تا 12 ظهر، 3 بعدازظهر تا 7 غروب. «خانه پدرم که بودم کار نمي کردم. مي خوردم و مي خوابيدم. شوهرم گفت که بايد کار کنم چون زندگي نمي چرخد.»
شوهرش را دوست دارد. «اگر دوستش نداشتم که از خانواده ام نمي کندم بيايم اينجا توي غربت.» راست مي گويد. اگر دوستش نداشت که زير آفتاب دائمي که به مغزش مي تابيد، نمي ايستاد و خاک و شن را نفس نمي کشيد آن هم وقتي به ازاي 10 ساعت کار هيچ مزدي نمي گيرد چون سنش کمتر از سن قانوني است و هنوز بچه به حساب مي آيد.
از کار دست مي کشد و راهي خانه مي شود تا غذاي ظهر را آماده کند. «آبگوشت درست مي کنم. شوهرم آبگوشت دوست دارد. مي خورد و جان مي گيرد.» من در سربالايي ايستاده ام و او در گودي. دستم را دراز مي کنم. «دستم خاک خالي است. دستت خاکي مي شود.» دست کوچک و زمخت و زبرش را در دستم فشار مي دهم و او مرا از شيب شن نرم دنبال خود مي کشد. به دالان باريک و بي سقفي مي رويم که سمت راستش دره است و سمت چپش 15 در آبي رنگ و يعني 15 خانه. که هر خانه يک اتاق 4 ، 5 متري است براي يک خانواده. پارچه گلدار را از جلوي يکي از آن 15 در کنار مي زند و کليد مي چرخاند و نور و خاک، همزمان به تاريکي اتاق هجوم مي برند؛ اتاقي که بوي پياز و صابون و فرش نو مي دهد. مي گويد که هيچ يک از وسايلش را نياورده. کف اتاق يک فرش ماشيني پهن شده و گوشه يي يخچالي است و گوشه يي ديگر رختخواب هاي روي هم چيده شده. جلوي آينه قاب پلاستيکي که به ديوار آويزان است، مي ايستد و به آهستگي پارچه پيچيده دور سر و صورت را باز مي کند. خاک در هوا پرواز مي کند و به سرعت پارچه را به هم مي پيچد که خاک بيشتر از آن به هوا نرود. صورتي نحيف و کودکانه که حالا به لبخند نشسته از پشت دستمال و روسري پيدا مي شود. به موهاي نرم و سياه رنگش شانه يي مي کشد و پيراهن گلداري به تن مي کند.
- اسمت چه بود؟
- خاطره.
- گفتي چند سالت است؟
- 17 سال.
---
پشت پاسگاه نعمت آباد زمين به قد 70 هزار متر دهان باز کرده و 100 زن و مرد در آن گودال خاک و شن به قدر جان کندن از ساعت 3 نيمه شب کار مي کنند تا ظهر که دو ساعت استراحت دارند و دوباره کار مي کنند تا غروب. کارشان خشت زدن است. از خاک سياه که با آب مخلوط شده و ورز داده اند، بغل بغل برمي دارند و توي قالب چهارتايي مي ريزند و با يک تکه چوب سر قالب را صاف مي کنند و قالب را که وزنش به 20 کيلو هم مي رسد يک تقه مي زنند و روي داغي زمين خشت ها را رها مي کنند. اين کار هر روز آنها است. به ازاي هزار خشت که روي زمين چيده شده 8 هزار تومان مزد مي گيرند. فرقي نمي کند که يک خانواده با هم هزار خشت بزنند يا يک نفر از آن خانواده، هزار تا خشت زده باشد. مزد هزار خشت 8 هزار تومان است. بچه ها هم به حساب نمي آيند. چون قانون کار، کار کودکان کمتر از 15 سال را ممنوع کرده است. اما اگر ساناز 12 ساله خشت هايي را که پدرش زده از روي زمين جمع نکند چه کسي کمک خواهد بود آن هم بدون آنکه مزدي بخواهد؟ پدر مي گويد؛«مي داني ساناز يعني چه؟»
- نه.
- چرا تو حتماً مي داني.
- نه.
- ساناز يعني گل سرخ. همين گلي که دست ساناز است.
ساناز و مادر به پدر کمک مي کنند. هر دو خشت جمع مي کنند، دست هاي هردوشان هم ترک خورده و پينه بسته است. مادر- فاطمه- 30 ساله است. به غير از ساناز 5 بچه ديگر هم دارد که هيچ کدام مدرسه نمي روند.
- نان دادن 6 تا بچه سخت نيست؟
- از اين خانم بپرس.
يعني از فاطمه بپرسم که چرا 6 تا بچه آورده.
---
کار در کوره آجرپزي يک شغل فصلي است. 6 ماه هست و 6 ماه نيست. از اول فروردين تا آخر شهريور هست چون آفتاب است و باران و برف نيست. باران که بگيرد از اوايل پاييز، خشت زني تمام است. آن موقع وقت کوره است و خشت هايي که 6 ماه روي هم چيده شده، مي رود توي همان کوره هايي که از ميدان بهمن که راهي جاده ساوه بشوي، مي تواني هيکل ناموزون شان را ببيني که چطور در دل آسمان قد کشيده اند. کوره هايي که عمرشان حداقل 60 ، 70 سال است. حالا که کوره ها با گاز مي سوزند. تا 10 ، 15 سال قبل که سوخت کوره ها نفت بود همان دودکش هاي قدبلند، دوده مي گرفت و کارگر کوره آجرپزي بايد ماهي يک بار در آن قبر عمودي مي خزيد و 40 متر ارتفاع را کورمال بالا مي رفت که دوده پاک کند... از دور مکعب هاي زردرنگي مي بيني که همان آجرهاي پخته شده هستند. خشت هايي که در دماي 1200 درجه پخته شده و در انتظار مشتري است. کوره ها، ساختمان هاي يک طبقه يي است تودرتو که پر از دهليز است. هم الان که خاموش است گرما را در دل خودش حبس مي کند. سقف کوره سوراخ هاي کوچکي دارد به اندازه يک نعلبکي. راهي براي خروج گاز کوره. و سقف کوره گل و خاک تفتيده است و کارگرهاي کوره پزي، کتري آب جوش و قابلمه غذايشان را روي همان سوراخ مي گذارند تا جوش بيايد و بپزد. چند سال پيش هم سقف يکي از کوره ها که ترک دار بود و سست شده بود، فرو ريخت و کارگر روي سقف، افتاد توي دل آتش. مي گفتند که تقصير کارفرما بوده که نديده سقف چطور شکم داده و بايد سقف را تعمير مي کرد... کارگرهاي کوره پزخانه اگر خانوادگي کار کنند، مي توانند روزي 5 هزار تا خشت بزنند. يعني روزي 40 هزار تومان، يعني ماهي يک ميليون تومان. خيلي ثروتمندند؟ آره. به خصوص وقتي يادشان بيفتد که 6 ماه از سال هيچ درآمدي ندارند و معلوم هم نيست که براي سال بعد، کوره دار صدايشان کند. شهريور که تمام مي شود، اتاق 4 ، 5 متري را خالي مي کنند و اسباب حقير و ناچيزشان را به دوش مي کشند و راهي روستا مي شوند. شش ماه انتظار و شمردن روزها که دم دماي اسفند، دوباره از کار وعده بگيرند و مطمئن باشند که براي شش ماه بعدشان خرج نان دارند... صاحب کوره پزي، به نظر آدم بدي نيست. يک جورهايي باهاشان همدردي مي کند. پيرمرد 40 سال است که کوره پزي دارد و بيمه هم نيست و بازنشستگي هم ندارد و به تمام راه و روش هاي خشت زني و آجرپزي آشنا است؛ «بدبختند. اگر بدبخت نبودند که سراغ اين کار نمي آمدند. چه کاري؟ از صبح تا شب گل و خاک را مشت کني و قالب بگيري. با 5 ، 6 سر عائله توي چهار متر جا بخوري و بخوابي و از کله سحر تا بوق سگ جان بکني براي چقدر مزد؟ براي چه اميدي؟ بازرس وزارت کار مي آيد و مي گويد اگر کارگر نداري مي تواني تا 40 نفر کارگر افغاني بگيري. مي گويم پدر من، هموطن خودم بيکار و گرسنه مانده، بروم افغاني بياورم؟ اينها هم خوب و بد دارند. آنها از من خوش شان نيايد، من از آنها خوشم نيايد سال بعد کار تعطيل است. اما آن که کاري باشد پول ايام بيکاري اش را هم مي دهم که مطمئن باشم مال خودم است. الان هم 100 تا کارگر کاري دارم.» 100 نفري که آخر تابستان 35 تن خشت تحويل مي دهند.
---
غبار خاک که به صورت مي نشيند مثل زالو هرچه نم به دهانت باشد مي مکد و ناهيد، از صبح که خشت زني را شروع مي کند يک تکه قره قروت هم به دهانش مي اندازد که تا ظهر دهانش نخشکد. ناهيد 20ساله است و دو سال است که خشت مي زند. با دست هايش کوت گل را بغل مي زند و توي قالب مي اندازد و با چوب سر قالب را صاف مي کند و برادرش با يک قالب خالي مي آيد و ناهيد قالب بعدي را پر مي کند.6 صبح تا 12 ظهر روي دو زانو مي نشيند. همه شان مي نشينند. «استخوان درد دارم. کمردرد. دست درد. همه جايم درد است. از رطوبت خاک و سنگيني گل و خستگي و بدبختي.»
بالاي دره که مي ايستم، اندام هاي کوچک و نحيفي که دور سر و صورت شان پارچه پيچيده اند در گل و خاک و شن دولا و راست مي شوند و روي زمين چمباتمه مي زنند و آفتاب به سرشان مي تابد. آن کورسوي رنگ قرمزي که محو و کمرنگ، چشمک مي زند شاخه گلي است که اعضاي انجمن حمايت از حقوق کودکان به پاس روز کارگر تقديم شان کرده است. کوره پزدار مي گفت؛ «شما اولين کساني بوديد که به اين کارگرها گل داديد. تا به حال يک نفر از همين وزارت کار نيامد بگويد حاجي بيا با هم کمک کنيم دردي از اين بدبخت ها حل شود. من بهشان اتاق مي دهم. يخچال مي دهم. بيمه شان مي کنم، بچه شان را مدرسه مي فرستم اما تمام کارهاي من براي 6 ماه است. باقي چي؟ بقيه سال را چطور زندگي کنند؟»
---
از همه شان که نه، حداقل از نصف شان پرسيدم.
- از اين زندگي راضي هستي؟
- نه. اين زندگي نيست.
راست مي گويند؟ زندگي که شب و صبحش معلوم نيست. خوشي و ناخوشي اش، بودن و نبودنش. پولي که مي گيرند فقط بابت طي کردن يک روز اضافه تر است. اين هم حکايت آنهاست ديگر...