كودكان سوخته در آتش كجا و استعفاي وزير كجا؟
همزمان با بركناري يا چه فرقي ميكند، استعفاي وزير آموزش و پرورش، عكسهاي دلخراش كودكان سوخته در آتش يك مدرسه روستايي بر خبرگزاري فارس نقش ميبندد. همكارانمان كولهبار برداشتند و روانه روستايي شدند كه سال گذشته مدرسهاش به شعله آتش گرفتار آمد و اينك يادگار آن سال سياه، پوست آويزان و چروكيده دلبنداني است كه بر تن نزارشان زار ميزند. به عكسها كه نگاه ميكني بوي سوخته شدن دهان و دلشان را هم ميشنوي.
وقتي هيچ از پيشاني و بيني و لب، در رخ درهمريخته بچههاي مدرسه درودزن مرودشت نمانده، ديگر چه خيال كه كف دستشان هم در همان آتش به مشتي بسته با انگشتهايي شكسته تبديل شده كه ناي بلند كردن مداد را هم ندارند تا از سرخوشيهاي <سارا> و <دارا> و <بابا> بنويسند. به عكسها كه نگاه ميكني، هريك از كودكان، قاب عكسي از روزهاي پيش از سوختن خود در دست دارند و چشمهايي كه بيمژه به دوربين خيره شدهاند بيآنكه هيچ لبخندي را حوالهات كنند، در تمام اين روزها بارها من هم به اين چشمها و دستهاي جمع شده خيره شدم اما هرگز نتوانستم كاشتن و برپاداشتن دوربين همكارانم در برابر كودكاني كه آتش، هيچ لطافتي را بر رخ و رويشان باقي نگذاشته، توجيه كنم. كساني كودكان سوخته را چونان سوژه داغي در برابر دوربين مينشانند و سپس قابي كه عكس صورت زيبا و جمع نشده آنان پيش از وقوع حادثه را نشان ميدهد به دستشان ميدهند و نتيجه آن ميشود كه هر آنكه ناز نگاه كودكان پيش از سوختن و ساختن را ميبيند ناخود آگاه براي اين صورتي كه اينك عكس روزهاي سلامت خويش را در آغوش كشيده، اشك ميريزد و دلش پر ولوله ميشود. حال سوال اينجاست كه چه كساني و با چه اهدافي كودكاني را كه خود بر اجزاي نداشته صورت خويش، بارها اشك حسرت ريختهاند وادار ساخته تا قاب عكسهاي گذشته خود را در آغوش بگيرند و در برابر دوربين عكاسان گردن كج كنند؟ در اينكه بر همت والاي اصحاب و اهالي خانه خبر كه پاي به خانه ويران سوختهشدگان در آتش گذاشتهاند، بايد باليد، ترديدي نيست اما نميشود ديده بر ديدگان تري بست كه خود هم نميدانند چرا بايد قاب عكسشان را به بغل گيرند و در مقابل ملتي گردن كج كنند. از <رسالت حرفهاي> تا <صراحت اطلاعرساني> و از <وظيفه خبررساني> تا <انگيزه آگاهيبخشي> هيچيك قدرتمندتر از سر پنهان شده كودكي لاي كتاب فارسي نيست. عكس واقعي همان است. همان كه صاحب يك صورت دلخراش، رغبتي به برانگيختن ترحم جماعتي نميكند و بهگاه تيز شدن چشمهاي ديجيتالي دوربين، سرش را لاي كتاب فارسياش، پنهان ميكند تا آنچه در لنز دوربين ميماند تنها انگشتهاي به هم چسبيدهاي باشد كه به همه چيز شباهت دارد به جز دست ظريف يك كودك دبستاني.
چه بسا كساني كه در دلشان آشوبي به پا شد از ديدن اين تصويرهاي دلخراش و به آساني بر استعفاي وزير آموزش و پرورش و تاييد آن از سوي رئيس دولت نهم هم مهر رضايت زدهاند اما باور كنيم كه اين كودكان به اندازه بضاعت خود خرد و تحقير شدهاند و ديگر هيچ ضرورتي نداشت كه با نمايش محزون اين چهرهها به اثبات در بركناري مردان سياست برآييم. هيچ ضرورتي نداشت كه قاب عكس به دستشان دهيم و به صفشان سازيم تا با صورتهاي نصف و نيمه خود در برابر دوربينهاي ما رژه بروند و لابد هر چه گردنها خميدهتر و هرچه زار زدن در برابر صورت سالم قبلي بيشتر، سوژه دلنشينتر و مقصود نزديكتر ميشد. ورنه يك پرسش اگر پاسخ يابد شايد جاي هيچ نقدي نماند؛ اگر اين آتش كه دل اهالي روستاي دور افتادهاي در شيراز را خون كرده است روزي دامن ما و دلبندان ما را ميگرفت، كدام يك از ما حاضر ميشديم كودك نازنين خود را در برابر دوربيني بنشانيم و سپس از او بخواهيم بر عكس روزهاي سلامت خويش زار بزند تا ما زار زدناش را به نام رسالت خبررساني در پرونده كاريمان ثبت سازيم؟ عكاسان خبري در اين سالها چه حادثهها را كه بيش و پيش از نويسندگان خبر به عرصه خبررساني آوردهاند و گاه بيهيچ خبر و شرح اضافهاي، خود هزاران سطر نانوشته بودند و اثرگذار اما اينبار چه؟ به قيمت شكستن غرور كودكاني كه روزي هزار بار شايد با همين سر و رو و دست و پاي سوخته، شرم ميكنند كه خيره به چشمهاي سالم اهالي روستا نگاه كنند، نميتوان به اثرگذاري اين عكسها انديشيد. در نيت خير همكارانم شكي نيست اما يادمان نرود كه براي كمك به نسل سوخته در آتش، آتشي ديگر نبايد در دلشان برپا كرد. حتي اگر مراد حاصل شد و اينك دل مسوولان و تصميمگيران هم از اين عكسها به درد آمد و به مدد برآمدند، باز هم خرسند نبايد بود كه باز هم ما كاري نكرديم بلكه مسووليت به حركت واداشتن مسوولان را هم بر تن و جان سوخته همان كودكان روستاي درودزن انداختهايم؛ آنگاه كه به جاي عكاسي از زندگي معمولي آنان، به گردن كج كردن و زار زدنشان در برابر قاب عكسي كه خاطره روزها و صورتهاي زيبا را با خود يدك ميكشد، رضا دادهايم تا حقشان را گدايي كنند.


