آدم های فصل گرم
يکم - چندوقت پيش افتخار آشنايي با قديسي را داشتم که هنوز يکي دو ماهي به به دنيا آمدنش باقي بود. مادرش، دختربچه يي شانزده ساله، توي يکي از کوره پزخانه هاي پاکدشت خشت جابه جا مي کرد. از دور مي پاييدمش که بي پروا بخشي از سنگيني خشت ها را روي دوش جنيني که در شکم دارد مي اندازد. انگشت هايش را زير يک رديف خشت قلاب کرده بود و با چانه تعادل آنها را حفظ مي کرد. دستش را طوري گرفته بود که بار خشت ها روي شکم برآمده اش قرار مي گرفت. تند قدم برمي داشت و هر لحظه ممکن بود با کله به سمت زمين سرازير شود. من حواسم بيشتر پيش بچه بود. عجب شاهکاري، اين بچه، که نمي دانم مي شود به او گفت بچه يا نه، حتي قبل از به دنيا آمدن داشت پيش پيش سهمش را به زندگي مي پرداخت. نقد. با بدنش. شما به چنين موجودي چه مي گوييد؟ ببينيد برادرمان «ونه گات» در اين باره چه نظري دارد. بگو «کورت». بلند بگو تا جماعت خوب حالي شان بشود؛ «قديس کسي است که در يک جامعه مبتذل، با شرافت زندگي کند.»
اما مادرش، همان دختربچه. چيزي که هنوز هم نمي دانم چيست روي صورتش نشسته بود. پرتره يک چهره گرد دخترانه را به خاطر بياوريد که نقاشي حواس پرت و مطلقاً بي استعداد، با قلم سياه بر خطوط ثابت اين چهره خطوطي تازه افزوده باشد. ناشيانه و ديوانه وار. شبيه خط خطي بچه ها روي عکس. يک اثر دادائيستي زنده. چند کلمه يي با او صحبت کردم، واقعيتش اين است که او با من صحبت کرد. گفت «تو پارسال با اون يارو موبلنده که عکس مي انداخت اينجا بودي؟» گفتم «احتمالاً خودم بودم. معمولاً تابستان ها يک سري اين طرف ها مي آيم.» گفت «رفيقت قرار بود عکس ها را برايمان بياورد.» گفتم «يادش رفته لابد. عکس ها را مي خواهي چه کار؟» گفت «يادگاري.» حواس تان هست که چي گفت؟ يادگاري. دلش مي خواست عکس را نگه دارد تا لابد به بچه يي که چند ماه ديگر به دنيا مي آمد نشان بدهد. هميشه فکر مي کردم اين بروبچه هايي که توي کوره پزخانه ها روزي شانزده ساعت کار مي کنند، مي توانند با رضايت خاطر پير بشوند. مگر ديروزشان آش دهن سوزي بوده؟ يا مثلاً پارسال؟ يا همين حالا مثلاً... عقيده شما غير از اين است؟ افسوس چه را بخورند؟ جواني؟ شوخي نکنيد. اما اين دختر که هنوز دو سال به سن قانوني اش مانده بود و هفت هشت ماهه حامله بود، با روزي شانزده ساعت کار توي خاک و کثافت، فقط با همان يک کلمه «يادگاري» انگار به سبک ابراهيم گلستان خطاب به من مي گفت «چرند نگو، خودت را بساز چرند نگويي. چرند کمتر بگو، خودت را بساز چرند کمتر بگويي.»
براي آنکه مطمئن شوم هنوز مشاعرم را از دست نداده ام، پرسيدم؛ «با اين وضعت کار هم مي کني؟» گفت «سالمم. چيزيم نيست. مادرم هم من را همين جا زاييده.» گفتم؛ «پس راضي هستي.» گفت «شکر. سالمم.»
خب. من که پاک گيج شدم. شما را نمي دانم. بايد به سراغ برادر ديگرمان «فردينان سلين» برويم. تو بگو لويي. ماجرا چيست؟ «فلاکت مثل عجوزه يي است که به هر حال به عقدت درآمده. شايد بهتر باشد بالاخره يک کم دوستش بداري تا اينکه تمام عمر با کتک زدنش جانت بالا بيايد.»
دوم - بعد شب روز، بعد روز شب، حاضرم قسم بخورم که هيچ استثنايي در کار نيست. روزها البته طولاني تر و بي رحم تر از شب. کارگران کوره پزخانه ها ساعت سه صبح (وقتي که ما بهش مي گوييم نصف شب) کار را شروع مي کنند؛ خشت گرفتن و قالب زدن و نخاله جمع کردن و... سر ظهر همان جا زير آفتاب، پاي خشت ها، توي خاک و خل ناهارشان را مي خورند تا از تعداد آجري که بايد در طول روز آماده کنند عقب نمانند. حالا از من توقع نداريد که ناهارشان را برايتان توصيف کنم و شما هم لابد از دورنماي فلاکت هيجان زده شويد، مثل سريال اوشين؟ توقع هم داشته باشيد اين کار از من ساخته نيست. توقع بهتري داشته باشيد. مثلاً بپرسيد چرا آنها حتي فرصت ناهار خوردن در زير يک سقف را ندارند. مگر باقي روزها را ازشان گرفته اند؟ پس در کمال تواضع پاسخ مي دهم؛ بله. گرفته اند. کارگران کوره پزخانه ها تنها در دو فصل نسبتاً گرم سال مي توانند کار کنند چون در باقي فصول سال خشت ها خشک نمي شوند، چون آفتاب به تيزي آفتاب اواسط بهار تا اواسط پاييز نيست تا خشت ها را خشک کند. پس آنها بايد در اين 180 روز به اندازه تمام سال کار کنند وگرنه موقع بازگشت به روستاهايشان گرسنه مي مانند. چرا توي روستا کاري و درآمدي برايشان نيست؟، دفعه ديگر حتماً برايتان سوال مي کنم.
به هر حال، بعد از ناهار هم تا ساعت هفت و هشت شب کار مي کنند و بعد به خانه هايشان که نه، به آلونک هايشان مي روند. شام مي خورند و بي هوش مي شوند تا فردا ساعت سه صبح. قبول داريد که استثنايي در کار نيست؟
اما چرا اينقدر روي کلمه «آلونک» به جاي خانه تاکيد مي کنم. دليلش واضح است. چون به يک اتاق موکت شده چهار متري نمي شود گفت خانه، وقتي سي ـ چهل تا از اين اتاق ها کنار هم رديف مي شوند و در هر کدام يک خانوده شش ـ هفت نفره (نسبتاً) زندگي مي کنند، آن وقت اسمش مي شود آلونک. از حق نبايد گذشت. آنها هم براي خودشان امکاناتي دارند. مثلاً يک اجاق گاز پيک نيکي، چندتا بشقاب و قاشق، باورتان نمي شود که بگويم حتي چند تا ليوان، اما من هر چه سعي کردم نتوانستم درست درک کنم که يک خانواده هفت نفره (غالباً هر خانواده همين تعداد است) قالب زن چطور مي توانند توي اين اتاق چهار متري که تازه بخشي از فضايش را «امکانات» اشغال کرده است دور هم بنشينند. تصور اينکه آنها چطور مي توانند تمام قد دراز بکشند و بخوابند که ديگر محال است. چند سال پيش يک نفر که خودش تجربه خوابيدن در اين اتاق ها را داشت (چون کارگر کوره پزخانه بود) برايم تعريف کرد. گفت پنج نفر در عرض اتاق مي خوابند و دو نفر بالاي سرشان در طول اتاق. فقط بايد مواظب باشند که توي خواب هوس غلت زدن نکنند.
سوم - کوره پزخانه ها به گمانم تنها اماکني باشند که از لباس تر و تميزتان خجالت مي کشيد. آدمي که لباس خاکي به تن ندارد آنجا غريبه محسوب مي شود. حتي توريست. چه فحشي بدتر از اين. من هم طبيعتاً يک توريست بودم که داشتم آن حوالي قدم مي زدم. دختربچه موخرمايي چهار پنج ساله يي را ديدم که دنبالم راه افتاده و اين موجود غريبه (من) را از نزديک برانداز مي کند. قيافه اش؟ از همين بچه هايي بود که سروصورت شان خاکي است و مخاط بيني شان در نوسان است. از همين بچه هايي که کلوزآپ شان توي يکي از فيلم هاي فله يي سينماي پيشرو باعث دريافت سه چهارتا جايزه بين المللي مي شود. از همين ها. از من که خسته شد رفت سراغ پدر و مادرش. خانواده اش دايره وار خشت مي زدند. از کنارشان که مي گذشتم مادرش گفت «از تهران آمدي؟» گفتم بله. گفت «روزنامه نويسي تو هم؟» گفتم بله. گفت «از شماها اينجا زياد مي آيند.» با شرمندگي سر تکان دادم. گفت «دست اين بچه را ديدي؟» و از دايره بيرون آمد و دست بچه را کشيد و به طرف من آورد. دختربچه در مقابل من انگار سر کلاس درس منتظر خط کش معلمش باشد، دست هايش را بالاآورد. بدم نمي آمد کف دست هايش را لمس کنم. مشخص بود که پينه بسته است. اما راستش فکر کردم اين بچه ممکن است تا بيست سال ديگر هم نفهمد دست آدم به طور طبيعي، مادرزادي پينه نمي بندد. اگر دست من را لمس مي کرد ـ دست کسي که تا به حال سنگين تر از ليوان چاي اش را از زمين بلند نکرده ـ مي فهميد پينه بستن کف دست در سن چهار پنج سالگي يک کمي غير طبيعي است. از مادرش پرسيدم «اين هم کار مي کند؟» به جاي جواب سر بچه را خم کرد و يقه لباسش را کنار زد. سرخي لايه نازک گوشت چسبيده به استخوان شانه به چشم مي خورد. پوستش تقريباً رفته بود. گفت «ما که سرمان به کار گرم است. حواس مان نيست. اين هم مي خواهد کمک کند... خشت ها را مي گذارد روي شانه اش. زورش که نمي رسد با دست بلند کند.»
چهارم- يک زن مقابلم ايستاده. حتي اگر تمام عالم جمع مي شدند تا به من بقبولانند که او سي و پنج ساله است، باز باورم نمي شد. اما او اصرار دارد که سي و پنج سالش است. من زنان سي وپنج ساله زيادي ديده ام. هيچ کدام اين طور مچاله نبوده اند. اگر خودش نمي گفت، گمان مي کردم لااقل هزار سال دارد. اين درست که زندگي قيافه آدم ها را مچاله مي کند، اما کارگران کوره پزخانه ها (مخصوصاً زن ها) زودتر محو مي شوند. به قول آن برادرمان بدبختي غولي است که از قيافه آنها مثل پاره پلاسي براي پاک کردن لکه هاي عالم استفاده مي کند.
گفت؛«پانزده سالگي عروس شدم. فقط دو ماه توي خانه شوهرم بودم. چون چيزي نداشتيم (نه کاري، نه درآمدي) مجبور شديم از همان موقع بياييم اينجا، سر کوره. همه بچه هايم کنار کوره ها به دنيا آمدند. وقتي درد زايمان شروع مي شد، شوهرم مي رفت شهر تا ماشين بگيرد و من را برساند بيمارستان.» به دختري که داشت خشت مي برد اشاره کرد. «بچه دومم...» با دست آلونکي را آن سوي کوره ها نشانم داد «توي آن اتاق ها به دنيا آمد. تا قبل از درد، کار مي کردم. يک هفته بعد از زايمان هم بر مي گشتم سر کار. چاره يي نبود. اگر کار نکنيم، شش ماه سرماي سال را بايد توي ده گرسنگي بکشيم.»
با ساده دلي يک توريست با لباس هاي تميز پرسيدم؛«چرا بيمه نيستيد؟ زن کارگري که زايمان کند لااقل 90 روز از کار معاف است و حقوقش را از تامين اجتماعي مي گيرد.» گفت؛ «ارباب ها ما را مستقيم بيمه نمي کنند.»
معني اين جمله به ظاهر ساده وحشتناک است يعني اين زن را که به اندازه يک کارگر معمولي (و حتي چندبرابر يک کارگر معمولي) کار مي کند، تحت تکفل شوهرش بيمه کرده اند. عجيب اينکه کارفرما سهم بيمه کارگر را از حقوق تک تک آنها کسر مي کند، اما تنها سرپرست خانواده را بيمه مي کند. آن هم چه نوع بيمه يي...؟ بيمه يي که سازمان تامين اجتماعي به علت عدم پرداخت سهم کارفرما، دفترچه ها را تمديد اعتبار نمي کند، اين خلاف قانون است. غير انساني است. مضحک است، اما حقيقت دارد.
پنجم- کارگران کوره پزخانه ها دو دسته اند؛ کارگران فصلي و دائمي. هرچند تعداد کارگران دائمي که معمولاً «کوره سوز» هستند بسيار کمتر از کارگران فصلي است، اما اوضاع شان چندان فرقي با فصلي ها ندارد. مرد ميانسالي که از سال پنجاه و نه در کوره پزخانه ها «آجر بار کن» است و روزي دوازده ساعت کار مي کند، مي گويد؛ «به طور مرتب حق بيمه را از حقوق ما کسر مي کنند، اما اگر کارفرما ليست بيمه را به تامين اجتماعي بدهد، ما بيمه مي شويم و اگر دل بخواهي رد نکند هم بيمه نيستيم، در تامين اجتماعي کاري ندارند که ما حق بيمه مان را مي دهيم يا نه. دفترچه ها را تمديد اعتبار نمي کنند.» او سرپرست يک خانواده هشت نفري است. تصور مي کنيد حقوقش چقدر است؟، صد و چهل هزار تومان،
پيرمرد هفتاد ساله يي هم اتاق اين مرد است که از سال چهل و پنج در کوره پزخانه ها کار مي کند، اما هنوز بازنشسته نشده است، مي گويد؛ اگر نصف سابقه کار من را هم حساب مي کردند تا به حال بازنشسته شده بودم. او هر بار که ليست بيمه به تامين اجتماعي گزارش بشود، بيمه مي شود. يعني تنها سالي يکي دو ماه بيمه است و طبيعتاً تا صد و چهل سالگي بازنشسته نمي شود، اما عجيب تر از همه اينکه انگشت کوچک دست راست اين پيرمرد سال گذشته در حين کار قطع شده است. مي گويد؛ سه ماه در خانه خوابيدم، اما فقط دويست و بيست هزار تومان به من پرداخت کردند... يعني ماهي هفتاد هزار تومان، اين پيرمرد سرنوشت آن دختربچه موخرمايي است و آن دختر حامله و بچه اش که حتماً تا حالا به دنيا آمده و آن زن هزارساله و همه کارگران کوره پزخانه ها... خلاصه اينطوري است.

