| مهاجرين افغان در ايران |
|
|
|
بهرام رحيمي
شروع آشنايي ما به دي ماه سال 83 برمي گشت. دومين سال فعاليتم در خانه کودک شوش بود؛ در مرکز توانمندسازي کودکان در وضعيت دشوار که به همت انجمن حمايت از حقوق کودکان راه اندازي شده بود تا با شناسايي و جذب اين کودکان از جمله کودکان کار و خيابان در محلات جنوب شهر تهران نظير دروازه غار، مولوي، ميدان شوش و لب خط براي بهبود وضع آنان اقداماتي انجام دهد. بخشي از اين کودکان هم کودکان مهاجر افغان بودند که براي پرورش خلاقيت هاي فکري طبق برنامه ريزي هاي انجام شده در هر هفته، دو جلسه کلاس آموزشي براي شان برگزار مي کرديم. گروه شامل چهارده دختر مهاجر 12تا15ساله بود؛ ماريا، سنيه، آرزو، منيره و...زهره اما شخصيتي کاملاً درون گرا داشت، کم حرف بود و بسيار منظم و علاقه مند به مباحث. ابتدا از تاکيد بر مهارت هاي حسي نظير خوب ديدن و خوب شنيدن شروع کرديم و در مورد مسائل محسوس براي آنها بحث کرديم از مهاجرت، جنگ، کودکان تا آرام آرام وارد حوزه شعر، ادبيات، تاريخ معاصر افغانستان و..شديم. همراه اين دختران به اردوهاي زيادي رفتيم؛ موزه پست، موزه سعدآباد، پارک هاي تفريحي و حيات وحش و... بعد از زلزله بم، به مدت 10ماه در اين شهر ويران شده ماندم و آزاده در تهران به اين کلاس و برنامه ادامه داد و تمام تلاشش را بر تقويت مهارت هاي نوشتاري اين دختران متمرکز کرد. آنان از فرهنگ کشورشان چيز زيادي نمي دانستند. تبعيض و جنگ و ويراني و مهاجرت از کشورشان باعث شده بود که هم به لحاظ فرهنگي احساس ضعف مي کردند و هم اعتماد به نفس لازم براي درک توانايي هاي خود را از دست داده بودند. اکثر آنان در خانه مشغول به کار بودند. زهره هم گل هاي مصنوعي درست مي کرد تا از اين طريق کمکي باشد براي تامين هزينه هاي زندگي خانواده پرجمعيتش. اما در فروردين سال 84 همه چيز رنگ ديگري پيدا کرد و زهره در مسابقه شعر و دست نوشته که به مناسبت دويستمين سالگرد تولد«هانس کريستين اندرسن» و به همت شوراي کتاب کودک در ايران برگزار شده بود، برنده جايزه شد. زهره تنها شرکت کننده يي بود که در هر دو بخش شعر و دست نوشته برنده جايزه شد و همين موضوع انگيزه يي شد براي چاپ دست نوشته ها و شعرهاي او در کتابي با نام« سيب هاي کابل، شيرين است». اين کتاب در آستانه چاپ به سه زبان انگليسي، فارسي و زبان پشتو است.زهره ماه قبل به کشورش برگشت. زهره ظريفي 17ساله از شهر گل بهار افغانستان، از احساسش در روزهاي بازگشت به کشورش براي مان گفت؛« راستش هم خوشحالم و هم مي ترسم. در تمام اين سال ها دوست داشتم به کشورم برگردم اما نگراني هايي هم دارم مخصوصاً براي ادامه تحصيل.»زهره نمي داند قرار است در کدامين شهر افغانستان سکني گزينند؛« اول به شهر کابل مي رويم اگر توانستيم در آنجا خانه يي پيدا کنيم براي زندگي همان جا مي مانيم وگرنه بايد به شهر ديگري برويم.» اين دختر هنرمند از روزهاي آموزش در پارک گفت؛«داوطلبان و مربياني بودند که براي آموزش ما فقط در روزهاي جمعه به پارک خواجوي کرماني مي آمدند و بعد هم توانستند به ما در يک فرهنگسرا آموزش دهند تا اين که خانه کودک شوش راه اندازي شد و من هم ديگر بيشتر به اينجا مي آمدم و در کلاس هاي مختلف شرکت مي کردم. در کلاس هاي آموزش هاي رزمي، معرق، کامپيوتر، حقوق کودک، مهارت هاي زندگي، روان شناسي بلوغ و...تغييراتي که با اين آموزش ها در من ايجاد شده، اين قدر بزرگ و عجيب هستند که نمي توانم بگويم. توقع من از خودم و زندگي ام خيلي تغيير کرده است.» آخرين کتابي که زهره خوانده،«جان شيفته» اثر رومن رولان و « بادبادک باز» اثر خالد حسيني است. او از خاطرات اردوي شمال و شعرهايي که در کلاس خوانده مي شد، گفت؛ «هيچ وقت خاطره سفر به شمال از يادم نمي رود. حتي پدرم با حضور من در خانه کودک مخالفت مي کرد ولي شما و يکي از مربيان خانه کودک با او صحبت کرديد و رضايتش را جلب کرديد. شعرهايي را که در کلاس ها مي خوانديم و مي خوانديد، فراموش نمي کنم؛ اشعار ناظم حکمت، نرودا، محمود درويش و مخصوصاً اين شعر محمود درويش که در مورد سرنوشت آواره هاي فلسطيني بود و با جمله آه فرودگاه آتن شروع مي شد.» زهره از آينده براي مان گفت؛« دوست دارم بتوانم ادامه تحصيل بدهم. دوست دارم در آينده بنويسم و درس بدهم.»نظر زهره را در مورد مسابقه اندرسن و جايزه اش پرسيديم؛« در کلاس يک شعار داشتيم يکي براي همه، همه براي يکي، حالا هم چه فرقي مي کند که من يا يک نفر ديگر برنده آن جايزه شده باشيم. اين جايزه حاصل تلاش هاي شما مربيان خانه کودک شوش بود.» زهره شعري را که همه ما دوست داشتيم براي آخرين بار براي مان مي خواند؛ «برايم نوشتي / از جاده هاي خاک آلود وطنم/ به من گفتي از خانه هاي کاه گلي اش / با من خواندي از عظمت کوه هايش / برايت مي نويسم / از کودکان مهاجرش /هنوز که هنوز است مهاجرند / و از آشيان به دورند / بگو بگو باز برايم از وطنم بگو» و زهره با خنده هاي اميدوارش از ايران رفت گرچه قرار گذاشتيم در آينده يي نزديک، حتماً باز همديگر را ببينيم. هر روز اي ميلم را چک مي کنم تا شايد نامه يي برايم نوشته باشد و شماره تلفن و آدرسش را براي مان بفرستد. ولي آيا زهره به تلفن و اينترنت دسترسي پيدا کرده است؟ آرزو و ماريا هم که دو ماه پيش همراه خانواده شان به استراليا مهاجرت کرده اند، هر روز تماس مي گيرند و سراغي از زهره مي گيرند. فرهاد، اميرحسين، ياشار، مهرنوش و... با بيم و اميد در انتظار نامه يي از زهره هستيم و در حالي که تلويزيون از انفجارهاي کابل مي گويد، هيچ کدام مان نمي دانيم زهره الان مشغول چه کاري است؟ |

